|
☆ ★ درباره الی...★ ☆ | ||
|
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 17:23 ] [ الی ]
![]()
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمین نبود که می خوهد برود یا نه. - اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است. خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.» کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟» خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟» - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد :« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.» خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:5 ] [ الی ]
![]()
سلام به دوس جونای گلم اومدم که بگم از تصادف بدی که داشتم یکسال گذشت و امروز ... سالگرد مرگ تدریجی منه [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 16:45 ] [ الی ]
![]()
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم درد دفتر مرا درد، حرف نیست [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:37 ] [ الی ]
![]()
صدای خنده را می شنوی؟
خداوند دعاهایت را شنیده! به آنچه محال می پنداری می خندد!!! [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:32 ] [ الی ]
![]()
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: « پدرت فدایت دخترم ! » ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید: « شادی دلم» ، « پاره تنم » ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را به روی پیامبری باز کرده بود که پی « کسای یمانی » می گشت تا در آن آرامش یابد. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن (ع ) باز کرده بود: « جدت زیر کساست، برو نزدیک». ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به حسین (ع ) خسته از راه آمده، گفته بود : « نور چشمم »، « میوه دلم »، «جد و برادرت زیر کسایند». ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی (ع ) باز کرده بود که بی تاب می گفت: « بوی برادرم محمد (ص) می آید.» ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟ ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود به سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش ؛ چون حتی چادرش را بخشیده بود. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون، تا دستهای مسکینی آن را بقاپد، بعد از گرسنگی روزه بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دست های یتیمی سپرده بود و باز به اسیری... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده زنی که برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است که غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود بر همین دیوار و در را روی چشم های خیس علی باز کرده بود؛ روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود بر همین دیوار و شنیده بود که همسایه ها بلند، طوری که او بشنود می گویند: «علی او را ببر دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم » . ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون، آن پشت ایستاده بود، گفت: « دوباره اذان بگو، دلتنگم ». ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و گفته بود: « نمی گذارم ببریدش ! » ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...! [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:5 ] [ الی ]
![]() به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم... گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی.. ![]() با چنین سامان حسن ای غنچه لب انصاف نیست، از برای بوسه ای خون در جگر کردن مرا..! ![]() دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است که اگر باز ستانند، دوچندان گردد..! ![]() بگو که دل برکنم از تمام آدم ها نگو فقط ز تو، ز تو یک نفر... زبانم لال..! ![]() ![]() [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 20:0 ] [ الی ]
![]()
ندارم به جز دل برایت اگر عیب این خانه تنگی نباشد...
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 17:20 ] [ الی ]
![]() |
.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() p align="center"> ![]() ![]() | |
| [ طراحی : الهام راستکار ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||